نوشته هایی برای خودم

دلواپس نخواندن تو هستم

بزرگ شدن

با همه دردهایی که بزرگ شدن دارد بزرگ میشوم باز هم بزرگتر و باز هم درد های بیشتری را میفهمم و درک میکنم.و هرکدام را که پشت سر میگذارم دلم  یک جوری اش میشود. هر دفعه بیشتر از قبل.اما من به خودم میگویم اینها مال همین بزرگ شدن است دیگر .اینها را گفتم که بگویم من همه اینها را میگذارم به حساب تجربه به جساب پختگی و این حرفها راستش  خودم هم گاهی فکر میکنم که اینها دروغ هایی است که به خودم میگم که جای زخم ها زودتر خوب بشه یا داستانهایی است که از بس واقعیت زشت است برای خودم میسازم....... اما بد هم نیست.

*******************************************************************

 از كتاب " نامه به يک گروگان " اثر آنتوان دوسنت- اگزوپري، : «سن انسان محموله زيبايي از تجربه ها و خاطرات اوست. به رغم دام‌ها، آزمون‌ها و دست اندازها مانند يك ارابه‌ي خوب در وراي مكان لنگ لنگان به جلو رفتن ادامه داده‌ايم. حالا به لطف هم سويي نيك بختي‌ها به اين جا رسيده‌ايم. من چهل و چهار سال دارم، و اگر خدا بخواهد اين ارابه خوب، محموله خاطراتش را دورتر نيز خواهد برد. پس به خود مي‌گويم : اين است آن جايي كه من هستم، چهل و چهار سال دارم ...»

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 15:34  توسط   | 

تـو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني

 

مولانا جلال الدين رومي بلخي

نه سلامم  نه عليکم
نه سپيدم   نه سياهم
نه چنانم که تو گويي
نه چنينم که تو خواني
و نه آنگونه که گفتند و شنيدي
نه سمائم  نه زمينم
نه به زنجير کسي بسته‌ام و برده­ي دينم
نه سرابم
نه براي دل تنهايي تو جام شرابم
نه گرفتار و اسيرم
نه حقيرم
نه فرستاده پيرم
نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنين است سرشتم
اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به اين نقطه رسيدي
به تو سر بسته و در پرده بگويــم
تا کســي نشنـود اين راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـي
خودِ تو جان جهاني
گر نهانـي و عيانـي
تـو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني

تو نداني که خود آن نقطه عشقي
تو خود اسرار نهاني

تو خود باغ بهشتي
تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي
به تو سوگند
که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي در همه افلاک بزرگي
نه که جُزئي
نه که چون آب در اندام سَبوئي
تو خود اويي  بخود آي
تا در خانه متروکه هرکس ننشـــيني و
بجز روشنــي شعشـعه پرتـو خود هيچ نبـينـي
و گلِ وصل بـچيـني....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 12:46  توسط   | 

یکی بود..

وقتی که گوش میدهم و گریه ام می گیرد ...توی اینه به چشمهایم نگاه میکنم و سعی میکنم بفههمم اشک از کدومگوشه چشم میریزه بعد به صورتم که مچاله میشود و به چیم های دور چشمم نگاه میکنم به تارهای سفید مو و بعد به رد اشک روی صورتم که چه مسیری رو طی میکنه تا میرسه پایین و با خودم میگم یکی بود یکی نبود و یکی بود ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 15:44  توسط   | 

همین جوری

هر روز دلم در غم بیشتر فرو می رود.

این جوری است دیگر ... شب را تاصبح بیدارم... فکر میکنم... گریه میکنم ...با خودم توی آینه حرف میزنم... وبلاگ بازی میکنم...  کسی نداند  گمان میکند که عاشق شده ام... اما دیگه از ما گذشته این حرفها.

خسته ام و 

حوصله ندارم....

من حوصله ندارم......

من حوصله ندارم.....

من حوصله ندارم.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 8:57  توسط   | 

جومپا لاهیری

خاک غریب(به کسی مربوط نیست)-چاپ دوم

نوشته جومپا لاهیری

ترجمه گلی امامی

لطفاْ تا این کتاب رو نخواندید نمیرید...

وقتی خوندیش و بعد از ساعتها خوندن که تمام شد اونوقت هست که تمام سلولهات پر می شن از خاک غریب و به چیزی فکر نمی کنی بجز خاک غریب...راما کوشیک...هما...به سرنوشتشان که چقدر می تونه برات قابل درک باشه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 11:45  توسط   | 

دلتنگی

با این صدای دیلینگ و دیلینگی که می اید می‌نویسم. اسمان گرفته است. هر روز که بیدار می شوم مواظب کوههای اون دور هستم هر روز چک می کنم که چقدر برف رویشان نشسته چقدر معلوم هستند و چقدر واضح. پشت اون کوهها الان در بندر شهر پر از بوی بهارنارنج شده است. دارم این بوی بهارنارنج را از دست می‌دهم یا اینکه یک نخ سوزن دستم بگیرم و بهارنارنج ها را به نخ بکشم و گردنبند و تاج درست کنم و بازی شاه و ملکه راه بندازنم با اون بهارنارنج های روی سرم. اما اینجا نشسته‌ام ؛ دارم به کوههایی که کلاه برفی اشان را کم کم برمی‌دارند نگاه می کنم.گاهی هم دل آدم تنگ میشود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 13:13  توسط   | 

نکته های جالب

امروز در  سرکار این نکات رو از یک کتاب جیبی در آوردم........

 

  • *وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار
  • *مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.
  • * اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن. 
  • * هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی . 
  • * یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.
  • * هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.
  • * از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.
  • * در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن. 
  • * وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"
  • * هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.
  • * هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن. 
  • * با زنی که با بی میلی غذا می خورد ازدواج نکن.
  • * وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای. 
  • * هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور. 
  • * راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن. 
  • * هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر. 
  • * شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.  
  • * سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "  
  • * هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد. 
  • * چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.  
  • * وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.  
  • * هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن. 
  • * وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.  
  • * در حمام آواز بخوان. 
  • * در روز تولدت درختی بکار.
  • * طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند. 
  • * بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.
  • * فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی. 
  • * ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن. 
  • * هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند. 
  • * شیر کم چرب بنوش.
  • * هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد. 
  • * فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.  
  • * از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.
  • * فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند
  • منبع: کتاب نکته های کوچک زندگی. اچ جکسون براون. ترجمه: زهره زاهدی
  •  
  •  
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 14:35  توسط   | 

واژه های سرد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 15:23  توسط   | 

این روزها

این روزها....

حال من زیادخوب نیست.

این نه فقط به خاطر دلشوره ی۲۲ ا ین ماه  است.

برای تهران است که قلب دنیاست این روزها برای من٬ برای هر خبر و عکسی که از تهران در دنیا منتشر می شود مهم است.

به خاطر تنهایی من است٬ نبودن کسی که به اندازه ی من هیجان زده و خوشحال و ناراحت شود.

به خاطر ترس است. ترس از روز ۲۲ این ماه است. نه جایی هست برای رفتن و شادی کردن نه کسی هست برای غصه خوردن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 9:35  توسط   | 

موی سپید

بابی این روزها این شعر رو زیاد می خونه:

 

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 12:30  توسط   | 

خرداد

در بعد از ظهر رو زهای گرم خرداد زمانی که تو کنج اتاق نشسته ای و نسیم ملایم بهار تو رو نوازش می ده ...هیچ چیز دل انگیز تر ازاین نیست که بری کتاب "به کسی مربوط نیست" جومپا لاهیری رو برداری و شروع بکنی به خوندن ....و اونقدر در خوندن غرق بشی که متوجه نشی ۳ ساعت متوالی مشغول بودی...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 8:31  توسط   | 

چکدرمه

یک جوری غذایی درست می کنن به نام چکدرمه ....روغن رو  باپیاز و گوشت فراوان تف می دن....رب اضافه می کنن بعد هم آب ودر نهایت مثل استامبولی برنج رو دم می کنن...

آخ چه کیفی داره وقتی که با دست بخواهی برنج و گوشت رو بخوری!

امتحانش کنین ....ضرری نداره....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 8:31  توسط   | 

آیا این حق من بود....

 

حسود شده‌ام، حسود، و به همه‌ی آن‌هایی که دی‌شب، 22 می که نمی‌دانم می‌شود چندم خرداد ، درشهرم بوده اند حسودی‌ام می‌شود،

من حسود شده ام حسود،  به تو که می دانی چه می خواهی ...به تو که کودکت را صبحگاهان  فارغ البال به نزد پدر ومادرم می بری و با خیال راحت به سرکار می روی....

من حسود شده ام حسود به تو که در کنار بهترین های فامیلی و در شب عروسی تو چه حسرت هایی که در دل مجردان فامیل نگذاشتی ...

من حسود شده ام به تو که در شب تولد تنها برادرم برایش یک کیک تهیه می کنی و با یک شمع عدد 9 برایش جشن می گیری و در خوشحالی اش سهیم می شوی....

من حسود شده ام حسود به تو به هیچی فکر نمی کنی و فقط در حال زندگی می کنی و خوب می خوری و می پوشی و عیش و نوشهای جوانی ات را در حد کمال انجام می دهی ...ومن که همواره با این نوع سبک زندگی ات مخالف بودم به همین نتیجه می رسم که در زندگی چیزی بهتر از شادی و سلامتی نیست.....

حسودی می‌کنم به کسی که با تو ژورنال‌های مدل لباس را ورق زد، کسی که با تو به خیاطی آمد تا لباس نامزدی‌ات را پرو کنی، کسی که از او پرسیدی این کفش بهتر است یا آن یکی، کسی که به جانش غر می‌زدی در تمام روزهای سخت پیش از مراسم که می‌دانم چه‌ها گذشته است بر تو تا هم خودت را راضی کنی هم مادرت را. و به همسرت یادآوری می کنم  که چه خوش‌بخت است با داشتن تو و به بخت کوتاه پسرهای مجرد فامیلشان لعنت بفرستند که هم‌چون تویی را از دست داده‌اند

حسود شده‌ام، حسود، و در این نیمه‌شب 22 می  که نمی‌دانم می‌شود چندم خرداد  ، نشسته‌ام به عکس تو و او نگاه می‌کنم و اشک می‌ریزم و هیچ نمی‌دانم گریه‌ام از سر شادی است برای خوش‌بختی تو یا غصه‌ی نبودنم در شبی که این همه منتظرش بودم…

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 8:16  توسط   |